دل نوشته هاي يه مامان عاشق
 
قالب وبلاگ

موهام که توی این هشت ماه و اندی به هیچ عنوان ریزش نداشت و حتی یک تار مو هم توی برس جا نمیموند الان شروع کرده به ریزش. چشمهامو که تو آیینه میبینم گود رفته و بیحاله. موقع ظرف شستن باید دستامو روی سینک حائل کنم که شکمم به ظرفشویی نخوره و کمرم خسته نشه. دو قدم که راه میرم خسته میشم و احساس میکنم نی نی داره میافته بیرون. شبها نمیدونم به کدوم طرف بخوابم که یکذره خوابم ببره. کیان دیگه صبرش تموم شده و قبلا که گهگداری سراغ نی نی رو میگرفت دیگه هر روز میپرسه پس کی نی نی میاد هرچند که بیشتر ذوقش مال اینه که بهش گفتیم وقتی تولدت بشه اونم بدنیا میادخندونک

همه اینها نشونه اینه که نی نی تو راهه و شمارش معکوس ما شروع شده. فقط 10 روز دیگه مونده. 10 روز شیرین، سخت، عجیب همراه با احساساتی عجیبتر. روزها و هفته ها رو با سلام و صلوات تا این لحظه طی کردیم و همش نگران بودم که نکنه عزیز دل 2 زودتر از 37 هفته بدنیا بیاد و حالا که تو 38 هفته هستم یه آرامش نسبی دارم. سعی میکنم این روزها رو آرومتر، شادتر، مهربونتر و مامان تر باشم و البته که خیلی سخته.

خدایا روزهای پیش رو برامون روشن و سبز کن مثل تمام روزهایی که تا به الان داشتیم. همواره در انتظار لطف و کرم بی پایانت هستیم. خیرت رو در آرامش و سلامتیمون قرار بده و تمام منتظران رو به مقصدشون برسون. آمین

[ جمعه 24 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ مامان كيان ]

کلی فکر و برنامه داشتم برای تولد ویژه کیان...

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 12 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ مامان كيان ]

روز پدر اومد و ما با پدرها و همسران دوست داشتنی و همراهمون خوشحال و راضی دورهم بودیم. خرسند از لطف و رحمت الهی که سلامتیم، دل خوش داریم و سالی دیگر از عشق و بودنشون سرشار. هرچند در سپاسگذاری از زحمات بیدریغشون ناتوان بودیم و دورهم بودنمون تنها کاری بود که از دستمون براومد ولی باز هم خدارو شاکر بودیم.

تو این روزها دوتا از دوستای تلگرامیمون عزیزانشون رو از دست دادن و همسر و فرزندانشون رو تنها گذاشتن. نمیدونم چه حکمتی هست در این مصیبتها. مصیبت از دست دادن عزیز در اوج جوانی با دو فرزند قد و نیم قد. داشتم فکر میکردم که چقدر خدا من رو دوست داشته که پدر و همسرم رو در کنارم دارم اما در عین حال نتونستم فکر کنم که یعنی کسانی که داغدیده هستن خدا دوسشون نداشته؟!!! اصلا برام قابل درک نیست گاهی. فقط میتونم امیدوار باشم که که کسی که بیدریغ میبخشه و ما حتی نمیفهمیم بعضی از نعمتها چجوری شامل حالمون شده، خودش هم در زمان مصیبت دستمون رو بگیره و کمکمون کنه. هرچند از عمق وجودم میدونم که حکمتی هست ولی باز هم میترسم و ازش میخوام حکمتش رو در مصیبتها قرار نده، در آسایش قرار بده، در طول عمر زیاد ولی با عزت قرار بده، در یتیم نشدن کودکان و بزرگ شدنشون در اوج عشق و محبت پدر و مادر قرار بده، در سلامتی اطرافیانمون قرار بده و درکی برای سپاسگزاری از لطف و عظمتش.

[ شنبه 4 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ مامان كيان ]

بهار با یه شروع عالی اومد و به همه یه روحیه حسابی داد. لحظه سال تحویل انقدر هیجان داشتم که حتی یادم رفته بودم دعا کنم و به آرزوهای خوب فکر کنم. امسال با اومدن خواهر عزیزم و خواهر شوهر جون از راه دور سال جدیدمون پرشور و شاد بود خداروشکر و اولین سالی هم بود که بابا بهمن هم هر دو هفته رو خونه بود و کلی دورهمی داشتیم. مهمتر از همه استراحت خوب بعد از استرسهای آخر سال بهمون چسبید و اولین روز کاری رو با انرژی شروع کردیم. البته بماند که اصولا بعد تعطیلات دلت نمیخواد سرکار بری ولی فقط همون اول صبحش سخت بود و بعدش همش پیش خودم فکر میکنم خونه موندنهای بعد از این چه اثری تو زندگیم خواهد گذاشت. قطعا که به جاهای خوب و خوشش زیاد فکر کردم ولی بالاخره نگرانی این روزها برای من چیز عجیب و دور از ذهنی نیست.

خداروشکر در حال گذر از هفته 34 بارداری هستم و تا همین الان هر لحظه شکرگذار بودم که به خوبی و سلامت طی شده. الان که صفحه بارداری هفته به هفته نی نی سایت رو باز میکنم و دارم به هفته های آخر نزدیک میشم یاد روزهای اول خصوصا یکی دو ماه اول میافتم که کلی طول میکشید تا هفته ای تموم بشه و من بسلامت وارد هفته بعدی بشم. بعضی وقتا از بس عجله داشتم راجع به دو سه هفته بعد جلو جلو میخوندم و همین باعث میشد بیشتر حس کنم که چقدر دیر میگذره. اما حالا داره به سرعت برق و باد میگذره و همش نگرانم به کارها و برنامه های قبل زایمان نرسم. این روزها بیشتر خسته میشم و موقع ظرف شستن باید دولا دولا و با تکیه به ظرفشویی کار کنم، گاهی انگار تعادل ندارم و از دیدن خودم تو آیینه که شکل توپ شدم خنده ام میگیره، دوست دارم کیانو بیشتر بغل کنم و به خودم بچسبونم ولی نمیشه، دوست داشتم برای چند ثانیه هم که شده دمر بخوابم، بیشتر با بابا بهمن حرف بزنم و درددل کنم، مهربونتر باشم و فعالتر، یکم ورزش کنم اما انگار همیشه یه بهانه ای هست و از اینکه نسبت به زمانی که کیان تو دلم بود و فرزتر و پا به راهتر بودم ناراحتم که چرا الان انقدر خودم رو دادم دست بارداری. همش منتظرم این هفته آخر که دارم میرم سرکار تموم شه و من به کارام برسم ولی میترسم باز هم همه کارارو عقب بندازم. دارم سعی میکنم خاطرات زمان تولد کیان رو مرور کنم و با ذوق و شوق اونروزها همراه شم تا یکم از نگرانیهام کم بشه. بنظر خودم همینکه دوست دارم آروم باشم و شاد خوبه و البته کافی نیست ولی حداقل کار ذهنی هم بالاخره تو عمل اثر میزاره مگه نه؟خندونک

مامانهای وبلاگی عزیز و همه دوستای نازنینم التماس دعا بسیار زیاد. روزهایتان سبز و بهاری

[ يکشنبه 29 فروردين 1395 ] [ ] [ مامان كيان ]

مامان من دوست ندارم از دستم عصبانی باشی

مامان من داد زدنو دوست ندارم

مامان چرا اینجوری هستی؟

مامان دوست داری من همیشه بخندم؟

مامان اگه از دستم ناراحتی پس چرا بوسم میکنی؟

مامان من خیلی پسر خوبیم

مامان من دیگه بزرگ شدم

قه قههو حالت کیان وقتی که من بشدت بی اغصابم از دستش و اون عین خیالش نیست...

چرا انقدر من مامان وحشتناکی شدم که مکالمات ما بعضی روزها حول این چیزها میگذره و چرا من انقدر تحملم کم شده و چرا یادم میره گاهی که یه بچه سه سال و نه ماهه فقط میخواد از زندگی لذت ببره و هدفش اذیت کردن مامان و بابا تا سرحد جنون نیست و چرا این بچه دوست داشتنی و نازنین بعضی وقتها فقط یه کوچولو مامانشو درک نمیکنه. کاش بچه ها همونقدر که بچه ان در مواقع بحرانی خیلی بزرگ و فهمیده عمل میکردن...

الان از اون موقع هاییه که عذاب وجدان دارم ولی در عین حال ته تهش تقصیری ندارم یعنی دارم ولی فقط یه کوچولو

ای خدااا
 

[ سه شنبه 18 اسفند 1394 ] [ ] [ مامان كيان ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

لحظه هاي ناب و رنگي بعد از بدنيا اومدن گل پسرم رو اينجا مي نويسم. براي دل خودم و همه آدمهاي عاشقي كه قدر اين لحظه ها رو تو زندگيشون ميدونن.
امکانات وب
Lilypie Second Birthday tickers